|
بر بامم ای پرنده ی عرشی خوش آمدی...
|
سلام
... خیلی احساس تنهایی میکنم
...خیلی تنها شدم
تنها...
.
...تب جــزر و مـد...
و عُود کـرده تب جــزر و مـد بر اندامت
و قطره قطره هوس می چکـد بر اندامت
دو ســال نـوری کـامـل گـذشـت تــا دیـدم
دو مـاه سینه ی تو... با رصــد بر اندامت
و خـالـق تو خدای حـساب و هندسه است
که واضح است مـفـاهــیـم حـد بر اندامت
و من لباس تورا دکـمـه دکـمـه می چـیـنـم
کـه دیـدنـیـسـت گــل سـر سـبـد بر اندامت
برای حفظ تـو مــنـــگـــولــــه دار می آیم
که عــقـد کرده دلم،با ســنــد بر اندامت...
.
عــلــی یــارتـــون
میخواهم همان کودک درونم باشم
و خواهشم از تو این است
با نگاه کودکانه ات با من حرف بزنی
.
سلامی گرم و صمیمی به همه ی دوستانم که به من خیلی لطف داشتن
اینم یه سیاه مشق دیگه ای از من
ممنون که تحمل میکنین
دل را پـیـاپـی مـیـکـشـی دنـبـال چــشـمـانــت
پـــرواز یــادم مــیـدهـی بـا بـال چــشـمـانـــت
زیـبـا تـریـن زن هـای آهـــو چـشـم مـی آیــنـد
هـرسـالـه بـا حـسـرت بـه اسـتـقـبـال چشمـانـت
چشمان سبزت،موجب آشوب و خون ریزیست
سـنـگـیـن شـده پـرونــده ی اعـمـال چـشـمـانت
ایران زمـیـن دریــــای نور و کـــوه نـورش را
دیــدسـت یـکـجـا در زبـان حــال چــشــمـانـت
نـــوروزهـا...این کهـنـه گی در شعـرهــایـم را
بانو...مــحــول میـکـنـد احــوال چــشـمــانــت
وقـتـی کـه مـژگـانت به تقدیرم گره خوردسـت
آیــنـــده ام را دیـده ام در فــــال چـشـــمـانـــت
.
عــلــی یــارتـــون
سلام
با یک غزل،
دوباره کارمو شروع میکنم...
خوشحال میشم دوستانم بهم سر بزنن...
نماند و رفت...
تـفـسـیـر هـر نـگـاه غــزل سـاز عشق من
باشــد بــرای حــافــظ شیـــراز عشق من
با این بـهانه عشق، بــه پـایـان نمی رسـد:
"آغــاز هــر نگـاه تــو آغـاز عـشـق مـن"
تــلـفـیـقی از دمای قــم و سوز بـنـدرسـت
درکـــل نگـاه گـرم تـو اهــواز عشق من
گـفتـم بمان بـرای مــن امــا، نماند و رفت
شایــد خـدا نـکرده که ابـراز عشق من...
بر فرض مدتی ست،کـه ازمـن بریده است
من جا نمی زنـم به خدا،تـازه عشق من ــ
ــ بـا هـر شـکست تـازه ای آماده تـر شـود
زیـرا کـه هست بی حد و انـدازه عشق من
.
عــلــی یــارتــون...